باداباد-بزرگ و شير زني به نام كوچك!
مادر بزرگي به نهايت خوش رويي در يك عصر پاييزي پذيراي ما شد،در
اتاقي كه مانند اتاق هاي جديد نبود و از تجملات فراوان ،خالي بود و به سبب درد پاهایش
كه سوغات زانو درد را به همراه داشت، جبر تخت را تحمل مي كرد.اين بار به سراغ فردي
رفتيم كه نامش به همان نام معروف در شهر است و آن نام جيجو يا فاطمه جيجو مي باشد.
به منزل مرحوم عباسعلي قاسمي رفتيم و در يك جمع گرم خانوادگي مصاحبه
اي با ماماي ديروز بادرودي داشتیم .كربلايي حاجيه خانم فاطمه جواني که در دوم تيرماه سال 1311 در بادرود به دنيا آمد
و بعد از طي كردن دوران كودكي در همان نوجواني دستيار مادر مرحومش راضيه خانم
معروف به راضي ماما در زايمان نمودن زنان منطقه شد.
فاطمه از دوران سخت زنان در زايمان دائره المعارفی قطور داشت اما
انگار روزگار و كهولت سن امانش را مقداري بريده بود ،اما چنين گفت:
يكي زايمان مي كرد و ما هم همراه وي بوديم از اولين لحظه آغاز درد
زايمان تا زمانيكه فرزند را به دنيا مي آوردم به صورت شبانه روز در منزل مادر
حامله بودم و گاهي اين وضعيت تا چهارشبانه روز ادامه داشت و همرا وي راه مي رفتم و او
را دعوت به آرامش مي كردم گاهي ماساژش ميدادم و گاهي شكمش را چرب مي كردم تا
فرايند زايمان را تسريع نمايم !البته بعد از آن چهار روز هم براي حمام كردن مادر
وكودك بازهم به منزل نوزاد مي آمدم.
در اين ميان، زايمان هايي هم بودند كه راحت انجام مي شد و دو ساعته به
خونه بر مي گشتم و گاهي در منزل تا مي خواستم يك چاي بخورم مجددا برايم خبر مي
آوردند كه بانوی دیگری درد زايمان دارد و چاي را تمام نمي خوردم كه به نجات مادر و كودك
مي رفتم.
در مدت نبودنش در منزل، همسر كليه كارهاي درون منزل را بر عهده داشته
و مي گفت:خدا رحمتش كند هيچ وقت بخاطر نبودنم در منزل شكايت نكرد حتي آشپزي و امور
خانه را نيز انجام مي داد.
براي زايمان هاي پسر شيريني مي گرفتم که به آن سرنافي مي گفتند و پنج
ريال به من پاداش مي دادند و اين پنج ريال معادل چهار و نيم كيلو گوشت امروز بود!
خبري از سونو گرافي يك بعدي تا هزار بعدي نبود و راز دختریا پسر و
تولد را خدا بهتر مي داند! و با معاينه مادران حامله جنسيت فرزند آنها را مي گفتم و
از سه ماهگي به بعد بهتر تشخيص مي دادم و به تجربه برايم اثبات شده بود كه اگر
مادري در روي شكمش احساس سردي و يخي مي
كردم فرزندش دختر بود و اگر گرم و داغ بود پسر مي زاييد،دخترها را از ماه اول تشخيص
مي دادم و پسرها را از ماه سوم!
گاهي اوقات تا هفتاد و دو ساعت بر بالين مادر بيدار بودم و در اين مدت
با حرف زدن و بيان خاطرات شیرین ،مادر باردار را در شرايط شاد نگه مي داشتم و در سن بيست
و دو تا بیست وپنج سالگي بود كه به صورت مستقل مادري را در زایمان همراهی کردم و اولين فردي را كه به صورت مستقل به دنيا آورد مرحوم محمد علي حسنيان بود.
در نگاه اول و براساس مشاهده و تجربه مادران حامله به اين نكته پي مي بردم كه
او را مي توانم در زايمان كمك كنم يا نه و در صورت نتوانستنم مي گفتم كه او را به
شهر(كاشان) ببرند و خودم هم همراه اونها به شهر و بيمارستان مي رفتم و در يكي از
اين مراجعه ها مادري را كه برديم به علت
جابجا شدن فرزندش درد زايمانش كاسته شد و پرستاران بيمارستان به من خلق تنگي نمودند
و تا آنها رفتن بيرون به مادر حامله كه به پهلو خوابيده بود گفتم: به پهلوي ديگر
بخواب و به محض خوابيدن به پهلوي ديگر و جابجا شدن جنين درد زايمان آغاز شد و كودك
به دنيا آمد و پرستاران سراسيمه از من مي خواستن كه بگوييم چه بلايي بر سر اين
مادر آورده ام!!.
كمتر كسي بود كه در آن روزگار مهارت من را در به دنيا آوردن كودكان
داشته باشد و اجرت زايمان ما هم از دو ريالي شرو ع مي شد تا دو توماني!و اگر
دوقلويي به دنيا مي آوردم و هر دو پسر بودند در پول بازي مي كردم!
بهش گفتم كه چرا به شما جيجو مي گويند ؟ خنده اي مادر بزرگانه كرد و
گفت:در خانه هاي قديم تعداد آدم هايي كه با هم زندگي مي كردند زياد بود و خانه ها
بزرگ بود،نه مثل امروز هم تعداد كم است و هم خونه ها قفس!در همون خونه که من زندگی می کردم خاله ام كه اسمش فاطمه بود زندگي مي كرد و يكي ديگر از خاله هايم كه دخترش فاطمه بود نیز زندگي مي كرد
و من هم اسمم فاطمه بود، يعني در يك خونه سه دختر فقط به نام فاطمه بود كه من از لحاظ سني كوچكتر از همه
بودم و به من فاطمه جيجو مي گفتند كه معنيش اين بود فاطمه كوچك كه بعدش به اسم فاطمه
جيجو و نهايت جيجو معروف شدم!
جيجو، طبيبان را قبول دارد ولي با پوشک بچه به اصطلاح ماي بيبي مخالف است و موافق سرسخت
قنداق كردن بچه هاست و همچنان معتقد است بچه هايي كه قنداق مي شوند از پاها و ستون
فقرات صاف تري برخوردارند و كودكان از مواد شيمياي و مصنوعي دور تر هستند و كودكان
قديم باقابليت تر بودند!
جيجو چنين ادامه داد:گاهي در حمام براي مادر و نوزادی بودم كه خبر مي
آوردند كه مادر ديگري درد زايمان دارد كه آن مادر را به فردي ديگری که سررشته ای تجربی از محافظت خانم زانو داشت مي سپاردم و به خانه قابله دوم مي رفتم!
حاجيه خانم فاطمه جواني از ناحيه
يك چشم به علت سرخك از شش ماهگي
معلول بوده است ولي با همان معلوليت در شب ها با نور كم براي بچه ها كهنه دوزي
كرده و بابت آن يك ريال اجرت مي گرفته است و همزمان با اين اشتغال و ماما بودن هر
ساله يك جفت قالي شش متري مي بافته و مادر يازده بچه نيز بوده است كه چهارتاي آنها
به دلایل بیماری های دوران قدیم فوت كرده اند.
خانم جواني روز ، شب ، عيد ،سيزده بدر،تاسوعا ،عاشورا ،عروسي و عزا نداشته و در
همه حال براي مردم اين شهر بوده است و دعاي خیر مردم شهر را عامل سفرهاي خود به مكه و
كربلا و سوريه مي داند .
وي در آشپزي سر و سري در
كوفته پختن دارد و همچنان علاقمند به كباب ماهي تابه و گاهي پفك است و در طول خدمت
بي منتش با ياد خدا كارها را شروع نموده است و بيمه اين سالهايش را صلوات بر محمد
و آل محمد(ص) مي داند.
دختر و پسر را هديه الهي مداند و فرقي در آنها نمي بيند ولي از حجاب
و ایمان امروزی چندان دل خوشي نداشت و گفت:قربون اسلام نگه داشتن مردم!
حاجیه خانم فاطمه جوانی در کارنامه فوق العاده اش صدها نوزاد ثبت شده اند که در بین آنها می توان پزشکان شهر،مهندسین،بزرگان،اساتیددانشگاه،کارکنان دولت،فرهنگیان ،باغداران،کارگران و فرهیختگان واندیشمندان را می توان نام برد و در پايان با ابيات
زير ما را بدرقه كرد:
مسلمونون سه درد آمد به يك بار
كساتي و گراني و غم يار
خداوندا زن زشتم را تو بردار
خرم ميفروشم ميدم طلبكار
**
هر جا پا نهادم پاي اميدم به سنگ آمد
به هر كشتي پا نهادم سر راهم نهنگ آمد
با هر كس لاف يك رنگي زدم آخر دورنگ آمد